تبليغاتX
...دختری که

...دختری که

 

دارم میرم

دیگه از این دنیای تکراری خسته شدم

یه دنیای جدید برای خودم ساختم

خودم تنهایی

اونجا فقط خودمم و تنهایی و خدایی که مهربونیش پایانی نداره

اونجا نه خیانت وجود داره نه دروغ نه...

هممون به اندازه ای که باید ارزشمندیم و نمیتونیم این حق رو از هم بگیریم.

برای همگی ارزوی موفقیت دارم.

خدانگهدار.

 

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

 اینجا فرشته ها همه گریانند

 اینجا شکوفه های گل مریم
 
بی قدرتر از خار بیابانند
 
 اینجا نشسته بر سر هر راهی  
 
دیو دروغ وننگ وریاکاری
 
 در آسمان تیره نمی بینم   
 
 نوری زصبح روشن بیداری
 
 با این گروه زاهد ظاهر ساز
 
 دانم که این جدال نه آسان است
 
 شهر من وتو طفلک شیرینم  
 
دیری ست که آشیانه شیطان است 
 
 
فروغ فرخزاد
 
 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

۱ سال گذشت.

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم

و تنهایی

و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد...

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

یک ماهه دیگه هم گذشت...

یک ماهه دیگه میشه یک سال !

+ نوشته شده در توسط Nobody


بعد از ظهر يك روز گرم تابستون. تو مثل هميشه از گرما شكايت داري و من مثل هميشه به اين فكر مي كنم كه 15 روز به سرما نزديك تر شده م. بعد از اين همه وقت با هم نبودن، خيلي حرفا دارم كه باهات بزنم. آماده ام كه شروع كنم، اما تو زودتر -مثل هميشه:

- مي خوام برام يه دوست خوب باشي، نه دوست خاص.

صدات مثل پتك مي مونه: ناگهاني و بي مقدمه. چند لحظه هيچي نمي فهمم، فقط مي دونم كه دستامو روي صورت ام گذاشته م كه اشكام ديده نشه. بقيه ي حرفات نامفهومه:

- دستاتو بردار ببينم...
- خدا منو بكشه!...
- نكن اين كارو! مردم فكر مي كنن من چي گفته م...

... مگه نگفتي؟ اصلا چه اهميتي داره كه مردم چي فكر مي كنن، وقتي من دارم آتيش مي گيرم...

و باز مي گي، اما ديگه چيز زيادي نمي شنوم... لا-به-لاي حرفات بغض مي كني و تو هم گريه ت مي گيره. توي دل ام مي گم: «تو چرا؟ ... گريه مال منه ... تو حق نداري اشك بريزي!» انعكاس صداي خودم توي سرم، با صداي تو تركيب غريبي مي شه ... و تو مي گي و مي گي و ... من نمي شنوم...

يك سال گذشت... باورت مي شه؟ به همين زودي! ... فقط ۱ماه باید صبر کنم

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


      delete

 

 

پ.ن:من تو بلاگفا نه کسی رو میشناسم نه با کسی به اون صورت دوستم فقط به بعضی ها که با محبتشون شرمنده ام میکنن سر میزنم. همچین کامنتی واقعا برام عجیبه!! حتی ادرس هم نداره!!

 

+ نوشته شده در توسط Nobody |


اعتراف

هنوز هم روياي مني
تجسم ساده‌ي همه‌ي آرزوهاي ساده‌ي من.

حضور تو
بهاي تمام چيزهايي‌‌ست‌ كه نداشته‌ام.
آن‌چه از دست داده‌ام؛
همه‌ي زندگي
و همه‌ي
کسانی كه نديده‌ام.

تو شكوه بي‌بديل نفرتی!
استعاره‌اي كه مجال نابود کردن میخواست و
مجالش نبود.

شاید هم بود...!!

تو را من
در ظلمت يافتم
در روزگار سياهي و به‌روز نوميدي
چنا‌نچه ناخواسته
در برابرت از جاي برخواستم
و چراع بي‌روغن جست‌و‌جو را
از كف نهادم.

هنوز هم روياي مني
تجسم ساده‌ي همه‌ي آرزوهاي ساده‌ي من
.
به شعله‌ي خُرد اميدي كه برافروخته‌اي
پاي در اين‌جهان نهاده‌ام
با گام‌هايي سرشار از ترديد
به‌راهت در آمده‌ام.

قلب من اينك
زيستن را فرمان نمي‌بَرد
آن را به‌تمامي انکار میکند
تا با تو
و در كنار تو
سفر آخرين را
چنانچه در خور است
به سرانجام رساند.

نمیخواهم با من بمانی!
تجسم‌ ساده‌ي همه‌آروزهاي ساده‌ي من
چرا كه حضور تو
بهاي همه‌ي چيزهايي‌ست كه نداشته‌ام!!

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

۳ روز دیگه میشه ۱۰ ماه...

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

من قدرت حرف زدن با تو را نداشتم.به خاطر همین تمام دی شب در اتاق تاریکم نشستم و درد کشیدم و تا صبح خوابت را دیدم.

تو بهت زده و فرسوده و تلخی.برای همین صبح بدون خداحافظی رفتی.

تو دستی می خواستی که به نوازشت دراز شود.

آغوشی که به اشکهایت گشوده شود.

من داشتم و دریغ کردم.

تمام دی شب در اتاق تاریک نشستم و درد کشیدم.

شاید هم نمی خواستی هان؟

کاش نشکنی . . . 

کاش برای یک بار هم که شده روبروی یکدیگر خودمان باشیم.نه روابط احمقانه ای که ما را به هم پیوند می دهد و دور از هم نگه می دارد.

من مثل یک بچه دلم می خواهد پاهایم را به زمین بکوبم،آرزو کنم که تو با من حرف نبزنی،که من با تو حرف بزنم.دلم می خواهد جیغ بکشم و این آرزو را آن قدر دست یافتی کنم تا همه برای برآورده شدنش تلاش کنند.

من برای این همه تنهایی تو بغض دارم.نگو که درد نکشیدی.نگو که مشکل نداری.

دلم می خواهد تا وقتی برگردی همین گونه بمانم.شاید ...

 

هیچ وقت به تو نگفته ام دوستت ندارم. نه؟

p.n:من که نفهمیدم چی شد که قالب وبلاگم عوض شد!!

دیگه حتی نای نوشتن هم ندارم...!

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


کاش کسی بود که عاشق نور باشد نه تاریکی نا مهر بان شب

می گویم:

من بانوی شب نیستم.

بانوی صبحم وآینه

دلم هم تنگ شده برای لحظه ای که کسی فقط برای من بخواند.

شعر،قصه،آواز،حتی نامم را...

فقط نمی دانم چرا

هر که می آید، شب می آید...

از شب می گوید...

در شب می خواند...

با شب می ماند...

یعنی کسی این همه تنهایی بانوی صبح را نمی بیند؟

می گوید:...



+ نوشته شده در توسط Nobody


هنوز هم می شود از پس این همه تاریکی،این همه بیهودگی

این همه درد،

این همه ترس،

کسی بیاید،

از پشت این پنجره نگاهت کند،

کنار غمت بنشیند،

حضورش را آرام آرام بریزد در زندگیت،

و این چنین دل آشوبت کند.

هنوز هم می شود.

می شود مهربانی را مهمان خانه کسی کنی

که شادی را به دست های خالی تو می بخشد.

"به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود."


سکوت می کنم به احترام کلام تو

که به من آموختی:از روی کلمات به سادگی گذر نکنم.

حق با تو است!

من و تو شاید همپای باران باریده باشیم

اما رفیق تردید نیستیم!

نیستیم...نیستیم.

صبوری می کنم!

تا مدارا و نه تا مرگ.

تا خورشید هزار و دومین روز،

پایمردی می کنیم

چرا که ایمان داریم:

"روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت."

کنار تو می چرخم.

بی وقفه می رقصم.

تا یادم بماند بانوی تکه های کوچک شادی هستم.

دستت را می گیرم و برایت می خوانم:

تو اینجایی بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش می خواد بباره

...

تو اینجایی که نورانی شه اسمم

به من برگرده خورشید شبانه

...

با من بمان...

PN: این "تو"  با اون  "تو" فرق داره.ملتفت که هستید ؟!


+ نوشته شده در توسط Nobody |


چقدر سخت میگذره...

8 ماه شد!



+ نوشته شده در توسط Nobody


 

خیلی وقت بود که فقط راه می‌رفتم. بدون این‌که، به این راه اومده یک نگاهی بندازم.. آدم مجبور می‌شه به راهی که اومده یک نگاهی بندازه.

تکه‌های کوچک شادی يك سالِ که زیاد شده تو زندگی‌ام. تکه‌های کوچک و کوتاه و پراکنده شادی... تکه‌هایی که کم‌اند. ولی مزه‌شون تا مدت‌ها می‌مونه. مثل طعم کیک شکلاتی. مثل رنگ نارنجی غروب توی آسمون. دوستشون دارم. زیاد.

وقتی که تصیمی گرفتم این راهَ بیام. اون‌هم پیاده، اصلا فکر نمی‌کردم همه چیزش این‌قدر خوب باشه برام. حتی تلخی‌هاش، خاکستری‌هاش، نداشتن‌هاش.

زندگی بادبادکی بهترین چیز برای منِ. رها شدم. دیگه روی زمین نیستم. رو ابرها هستم. هرچند...به آسمون هم نزدیک نیستم، اما زیر پام سبکِ. ابرا کمک‌ام می‌کنن بپرم، بی‌دغدغه.

نوشتن خیلی چیزا بهم یاد داد. بعضی‌هاشو می‌شه گفت. بعضی‌هاشو نه!

وقتی شروع کردم به نوشتن، می‌خواستم فراموش کنم. حالا این تنها کاریِ که نمی‌خوام انجام بدم. این‌جا لحظه‌هایی برام جاودانه شد که برای یک عمر کافیِ

نگاه کردن به دنیا از این پنجره بهترین کاری بود که می‌تونستم تو زندگی انجام بدم. می‌دونم که این پنجره باز می‌مونه. تا وقتی من باش‌ام. تا وقتی طوفان نیاد و منَ با خودش نبره.

بعضی چیزا هست برای داشتن. بعضی چیزا هم هست برای نداشتن. من با نوشتن داشته‌هامو ثبت کردم. نداشته‌ها رو فراموش نمی‌کنم. اما حسرت‌شون رو هم نمی‌خورم...سعی می‌کنم که نخورم.

سهم آدما از زندگی همیشه نباید زیاد باشه. من به سهم کوچیک‌ام از زندگی راضی‌ام. تو نبودی. هنوز هم نیستی.به خاطر همین همه لحظه‌هایی که می‌شد تا ابد برای تو باشه، پس زدی.

همیشه آهسته و پیوسته حرکت کردنَ دوشت داشتم و دارم. خط پایان هم نزدیک شده. من دارم برنده می‌شم. چرا خوابیدی خرگوش؟

گفته بودم که: من مومن‌ام. تا همیشه. اما به خاطر ایمان‌ام فرصت زیستنَ از خودم نمی‌گیرم. فرصت شاد بودن.

می‌دونی؟ یک روز تو هم همین راهی رو می‌ری که من رفت‌ام. هر از گاهی به آسمون بالای سرت یک نگاهی بنداز. اون‌جا حتما یک ستاره هست که برای تو بدرخشه و تاریکی‌هاتَ روشن کنه.

ازت ممنون‌ام که اهلی کردن و اهلی شدنَ بهم یاد دادی.

می‌دوني که من یک تکه از دل‌ام رو بدجایی جا نذاشتم. می‌دونم کسی هست که مواظب‌اش باشه.

می‌بینی؟ هنوز هم دل‌ام نمی‌آد این نوشته رو اون‌قدر مرتب کنم که تو دوست‌اش داشته باشی. گفت‌ام که: این نوشته مال تو نیست. مال من هم نیست. مال فراموش خانه است...

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

.

.

.

فقط گاهی؟

دل‌تنگ توام مادربزرگ.

امروز که بگذرد یک هفته می‌شود که دل‌تنگ توام.

نه خیلی غمگین، نه افسرده. فقط دل‌تنگ

بی هیچ خشمی از مرگ این‌بار.

من دل‌تنگ صدای مخملی توام مادربزرگ. دل‌تنگ چشم‌های میشی، نگاه شاد و لبخند تو.

من هنوز منتظرم صدای عصای تو در راه‌رو بپیچد، پشت در بیایم تا تو زنگ بزنی و در را باز کنم و گونه‌ات را ببوسم. بگویی: داشتم می‌رفتم پارک گفتم حالی بپرسم.

من هنوز منتظرم تلفن یک بار دیگر زنگ بزند. گوشی را بردارم. صدای تو بگوید: سلام فاطمه جون. چطوری خوبی؟

من خیلی گریه نکردم مادرجون. اما بابا چرا. سمیرا هم. هنوز هم گریه می‌کند.

دی‌شب سرم درد می‌کرد.دلم می‌خواست می‌بودی. اسپند را دور سرم می‌چرخاندی، باز می‌گفتی: کی چشمت زده دختر؟ باز می‌خواستی تخم مرغ بشکنی برایم. من باز می‌خندیدم و می‌گفتم: ولش کن مادرجون. خوب می‌شم.

وقتی برای همیشه باهات خداحافظی کردم فهمیدم بزرگ شدم. نه به خاطر این‌که خیلی گریه نکردم، نه به خاطر این‌که این‌بار از مرگ خشم‌گین نیستم. فهمیدم بزرگ شدم چون خاطره‌ی حضور آدم‌ها دارد بیشتر از حضورشان می‌شود.

درد داشت مادرجون می‌دانی؟

دل‌تنگ خانه قدیمی آن باغ شده‌ام. که پله‌هایش بلند بود، نرده‌هایش پوسیده بود، سقف اتاق‌اش چوبی بود. شب‌ها آقاجون آسمان پرستاره را نشان‌مان می‌داد. تو توی آن آشپزخانه کنار سماور می‌نشستی، شام را توی اتاق بزرگه می‌خوردیم. وقت خواب تو چند تا دعا می‌خواندی که هیچ جانوری سر و کله‌اش پیدا نشود. یک دعا هم می‌خواندی که مار نیاید.

یک هفته است همان مار گوشه دلم چنبره زده. کدام دعا را بخوانم که نیش نزند مادرجون؟

PN:همه ی اسامی مستعار میباشد!


+ نوشته شده در توسط Nobody


 

زندگی یک شوخی بزرگ است.

خیلی ها میگن این جمله حقیقته اما...

اما حقیقت بزرگتر اینه که همه شوخی ها خنده دار نیستن!

چون بعضی از شوخی ها آنقدر تلخ و زشت هستند نامش را باید عذاب گذاشت,نه زندگی.

درست مثل سرنوشتی که نصیب من شد...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody |


 

یادم رفت که بگم ۷ ماه شد...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

ای کاش آن روز که روحم را در آتش شهوتت سوزاندی

و آن را در دیار حسرت به خاک سپردی

جسمم را نابود میکردی تا چنین روزی را نمیدیدم

.

.

.

.

.

من اگه نخوام کسی امروز و بهم تبریک بگه باید کیو ببینم؟!

به کسی تبریک میگن که از به دنیا اومدنش خوشحال باشه

نه من که هر روز آرزوی مرگ خودمُ میکنم...

 

سال ها پیش در چنین روز کودکی ناله سر داد

او از تبعیدگاه جدیدش می ترسید...

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

چرا همه امروز بهم تبریک میگن!!!

مگه چه اتفاقی قراره بیوفته؟؟!!!

نکنه قراره بر گردیم به ۱۹ شهریور و همه چیز از اول شروع شه...؟؟!!

نه گمون نکنم.

امروز تنها فرقی که با بقیه ی روزا برای من داره اینه که دلگیر تره...

مثل همیشه تنها ...

 

 

پیشاپیش ۱۴ فروردین رو به خودم تسلیت میگم...

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

نمی دونم چرا ما ایرانیا هیچ وقت و هیچ جا نمی تونیم دست از خاله زنک بازی برداریم؟!

چه دنیا ی حقیقی چه مجازی

اصلا اگه تو کاره هم دیگه دخالت نکنیم حناق میگیریم

همیشه باید دماغه درازمون تو کفشه هم دیگه باشه...

.

.

.

.

p.n:خدمت خانم بانوی غم هم عرض کنم که من هیچ شناختی از دوست پسر محترم شما ندارم یعنی اصلا نمیدونم کی هست!! فکر نمیکنم وبلاگه من جایی برای شناختن این اقا باشه!

 

p.n:خانم ندا صارمی من نه شما نه دستتون و نه عشقه محترمشون و نه هیچ کسه دیگه ای و نمیشناسم. این وبلاگم درست کردم که حرفای دلمُ بنوسم و یه کم اروم شم  ولی ظاهرا جای بعضی ها رو تنگ کردم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody |


 

۶ ماه شد

لعنتی...

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

تمامِ وجودم سرشار از شهوت است

شهوت مرگ...

با تمامِ وجود آغوشِ گرمش را می طلبم...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

به نقشه سیاهی لاشخور تو فیلم ها راضی باش

چشماتُ ببندُ فقط به فکره بازی باش

این یعنی نقشت توی فیلم ِ زندگیه سگی..

رُل ِ یه جنازه ی زنده...

 

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

گفتی:

-من بر قلب سنگی ات بوسه میزنم

 و دیگر با تو بودن را نمی خواهم

 تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست.

 من بر قلب سنگی ات بوسه میزنم که با من صادق بود...

 

-خدایش خوب بهونه ای دستت دادما برو واسه خودت الکی حال کن بگو خرش کردم...

راستی,تو چرا همش تو فکر ِ بوسی؟؟!!

تو وبلگم واسمون ابرو نذاشتی...

Shit

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody |


 

همه مگن گذشته ها گذشته

دیگه فکرشُ نکن

مگه میشه فکرشُ نکرد؟!!

مگه گذشته ی ما پایه و اساسِ  اینده نیست...؟

دارم خفه میشم

تو رو خدا یه نفر بیاد و الکی بگه درکت میکنم...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

یادته

اون روز که با تمام قدرتت مچ دستمُ به تخت بستی و مغرورانه به من و بدنه بکر و دست نخوده ام نگاه میکردی...

یادته

با چه منتی بهم گفتی: عشق من تو با بقیه برای من فرق داری,چون نمی خوام بیشتر از این ناراحتت کنم دیگه ادامه نمیدم! ولی بعد از ازدواجمون جبران میکنم!!

یادته

چه لبخند پیروزمندانه ای بهم زدی,عین خیالت نبود که چقدر منُ پیش خودم بی ارزش کردی

ولی نفهمیدم چرا یهو اونجوری زدی زیره گریه!!!

چه توقعی داشتی؟!

تو دسته منُ بسته بودی منم حاضر بودم بمیرم ولی اتفاقی نیفته واسه همین تلاشمُ کردم که خودمُ از اون وضعیت در بیارم

تقسیره خودت بود که دستمُ محکم بسته بودی.

نکنه دلت برام سوخت؟!

شایدم از خون میترسیدی!!!

جای اون زخما خوب شد ولی روحم که مرد دیگه زنده نشد

دیگه اون دختر نازه بابایی مُرد

دختر مامان که همیشه بهش افتخار میکرد مُرد

شاگرد اول دانشگاه که همه از شیطونیاش کلافه بودن مُرد

...

به جاش یه دختره پوچ موند با یه دنیا حسرت...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

خدایش پایه خنده س...

۵ ماه شد...

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

مامانم همیشه میگه: تو مشکلت اینه که زیادی میدونی!

پیشِ چنتا روانشناس رفتم,اونا هم میگن تو چیزایی میدونی که نباید بدونی!!!

استادم میگه:نیم وجبی تو این چیزا رو از کجا میدونی!!!

ولی به نظر من همشون **شر میگن...

 

چون من هنوز نمیدونم که

چرا تو ۱۸ سالگی باید ترم ۵ باشم؟!

چرا وقتی تو المپیات ریاضی اول شدم به جای من عکسِ یه د ختره چادریه سیبیل فابریکُ چاپ کردن؟!

چرا ۲ ساله که تنها تو یه شهر غریب زندگی میکنم؟!

چرا وقتی دوم راهنمایی بودم تافل گرفتم اونم با نمره ی ۶۰۰ ولی املای بیشترِ کلمه ها رو رو بلد نیستم؟!

چرا قبل از این که به دنیا بیام کسی نظرمو نپرسید؟!

چرا مامان و بابام با اینکه این زندگیه کثیفُ تجربه کرده بودن,به خاطره یه لذت حیوانی منُ به جرمی که نداشتم محکوم به زندگی کردن؟!

چرا پاکیمو ازم گرفت؟!

چرا اینقدر راحت حتی بدونه خداحافظی همدیگه رو فراموش کردیم؟!

چرا حتی از اسمت اووووووووووووووووووقم میگیره؟!

چرا حتی یه ثانیه از اون روز گهی از ذهنم پاک نمیشه؟!

چرا من اینقدر مزخرف میگم؟!

 چرا نیستی و هستم...

چرا  هستی و نیستم...

چرا...

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

اون شب

توی اغوش کدوم غریبه بودی

که یهو هوای عاشقی زد به سرت...

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

هه هه...!

شد ۴ ماه.

Shit...!!

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody


 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر از زندگیم بیرونش کردم به انتظارش نشستم

وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی او تمام شد من به اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن...

(همه ی این ها به عضوه نداشته ام)

 

 

 

+ نوشته شده در توسط Nobody |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خستم...
خیلی خستم...
شاید نتونم دیگه جوابه کامنت ها رو بدم!
Sorry
---------------------------------------

من نیامدم اینجا جلبِ ترحم کنم
نمیخوام اماره وبم رو بالا ببرم
من کامنت نمیخوام تعدادشون واسم مهم نیست
من آرامش میخوام
خیلی زیاده خواهم...!!!
من نمینویسم که کسی ازم تعریف تمجید کنه یا واسم دل بسوزونه
من مینویسم تا اروم شم
با این کارم برای کسی مشکلی پیش اوردم؟ سده راهِ کسی شدم؟
یه کسی توهین کردم؟
اگه از وبم خوشتون نمیاد,اگه مزخرف میگم نیاین پیشم
من که کسیُ مجبور نکردم!
به اندازه ی کافی غصه واسه خوردن دارم,و غم هیچ وقت تنهام نمیذاره
پس نگرانه تنهاییم هم نباشین.
فقط خواهش میکنم یه درد به دردام اضافه نکنید
بذارید اینجا که میام آروم باشم

......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387



پیوندها

هذیان گویی های کلئوپاترا
مترسکِ فیلسوف
من گناهکار نیستم
برهنگی های من
خاطرات یه آبانی
دختر خوب
خطوط شکسته ی یک ذهن
الهه ناز
دختری با کفش های Allstar
دختری که زن شد
دیلاق ِ پَتیاره !
I and myself
لونه ی سگ...!!!
ملکه ی غار نشین
هرزه نوشت هاي ذهن پسرك
غم غرور
یه دختر
چرندیات یک ذهن خطرناک!!!
هرزه گویی های یک دختر
No Smoke
سمفونی مرگ!!
شبی که فروخته شدم
Take Off
یــ ـه مـُــ ـرده
یه دختر مث بقیه دخترا
تا رفع حجاب اجباری
دختر خون آشام
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin